|

با محمد يعقوبي، نويسنده و كارگردان نمايش «ماچيسمو»
اقتباس يعني؛
وفاداري در عين بيوفايي

محمد يعقوبي
متولد 1346 و فارغالتحصيل رشته حقوق است، اما دوره تجربي تئاتر را زيرنظر
حميد سمندريان و دوره بازيگري را زيرنظر مهين اسكويي گذرانده است.
تاكنون
نمايشنامههاي متعددي نوشته و كارگرداني كرده كه از آن جمله ميتوان به «شب
بخير مادر»، «زمستان 66»، «رقص كاغذپارهها»، «دل سگ»، «پس تا فردا»، «يك
دقيقه سكوت» و... اشاره كرد. او جوايز متعددي نيز در زمينههاي گوناگون و
از جشنوارههاي مختلف به دست آورده است.
يعقوبي اين
بار و در «ماچسيمو» دست به اقتباس از يك رمان به نام «كنسول افتخاري» اثر
گراهام گرين زده است. گپ و گفت ما با او حول محور همين اقتباس و اجرا انجام
شد كه ميخوانيد.
براي من
كه اكثر كارهاي شما را دنبال ميكنم كمي عجيب است كه اين بار به سراغ يك
رمان رفتيد و آن را براي اجراي صحنهاي آماده كرديد؟
اين اولين كار من نبود. يك بار ديگر قبل از اين، «دل سگ»
را براي اجراي صحنهاي آماده كرده بودم. «ماچيسمو» هم يكي از برنامههاي من
بود. اصولا رمانهايي هستند كه مورد علاقه من هستند. با اين حال «ماچيسمو»
جزو برنامههاي درازمدتم بود. مثل رمان «برادران كارامازوف» كه هميشه فكر
ميكنم بايد شرايط خوبي فراهم باشد كه بتوانم آن را كار كنم. نمونههاي
خوبي از اقتباس هم وجود دارد كه من را تشويق ميكنند بهسراغ اين كار بروم.
مثلا سيدني كينگزلي اقتباس خيلي خوبي از رمان «ظلمت در نيمروز» دارد كه
نمايشنامه خوبي است.البته من قبل از خواندن «ظلمت در نيمروز» يك امتحاني
روي «دل سگ» كرده بودم ولي وقتي «ظلمت در نيمروز» را خواندم، به اين نتيجه
رسيدم كه اگر رمان خوبي وجود دارد كه قابليت دراماتيك دارد حقش است كه
تبديل به يك نمايشنامه خوب هم بشود.
اما درباره «ماچيسمو»، قبل از اين كه آن را براي صحنه
آماده كنم، براي اجراي راديويي تنظيم كردم. با اين كه خيلي اهل نوشتن براي
راديو نيستم ولي اين كار را كردم، چون اصولا براي صحنه مينويسم. بنابراين
بخش مهمي از انتخاب من درباره اين رمان، وجه دراماتيك اين اثر است و اساسا
وقتي رماني را دوست دارم، دلم ميخواهد با تبديل كردنش به نمايشنامه به
تماشاگران و مخاطبان توصيه كنم كه اگر رمان را نخواندهاند، آن را بخوانند.
اما درباره اين كه «ماچيسمو» را سال 87 كارگرداني كردم، واقعيت اين است كه
متن «از تاريكي» نمايشنامه اصيل من رد شد.
اقتباس
به شما اين اجازه را ميدهد كه تا اين حد نظرياتتان را وارد اثر كنيد؟
مسلما. 3 دسته نظر نسبت به اقتباس وجود دارد كه دو دسته
به نظر من افراط و تفريط ميكنند. برخي بشدت وفادارند و برخي بشدت بيوفا.
من اين دو نظريه را درك نميكنم و فكر ميكنم اعتدال چيز خوبي است. ما
ميتوانيم بيوفا باشيم و در عين حال باوفا. در «دل سگ» هم همين كار را
كردم. در آن نمايش دو صحنه وجود دارد كه اصلا در رمان نيست. به اعتقاد من
در «ماچيسمو» نسبت به رمان وفادارتر بودهام تا به رمان «دل سگ» ميخائيل
بولگاكف.
اين
حاصل نگاه شما در پس گذر زمان است يا رمان اين طور اقتضا ميكرد؟
فكر ميكنم ضرورت كار است. يادم ميآيد در «دل سگ»
پايانبندي را دوست نداشتم. آنجا بازيگر هم داشتيم و چون در گروه تئاتر
«امروز» بودم، ميتوانستم به بازيگر بگويم حالا تو نباش. ولي امروز كه اكثر
بازيگران را دعوت به اجرا ميكنم نميشود بعدا بازيگر را رد كرد يا لااقل
من تلاش ميكنم در چنين وضعيتي قرار نگيرم. بههمين دليل در نمايشنامه «دل
سگ» يك تكگويي نوشتم با اسم «مرگ بر گربهها» كه پايان نمايش شد. اين همان
بيوفايي به اثر بود كه البته تماشاگران آن را خيلي دوست داشتند. در
«ماچسيمو» هم نميتوانم بگويم كاملا به رمان وفادار بودهام چون تعداد
زيادي شخصيت حذف شده ولي ميتوانم بگويم چيزي به طور مستقيم از خودم اضافه
نكردهام. يعني هر چه نوشتهام به نوعي در رمان هست ممكن است به شكل ديگري
باشد يا رمانها در بعضي جاها جابهجا شده باشند.
اسم
رمان «كنسول افتخاري» است. شما ميتوانستيد خيلي راحت همين اسم را براي
نمايش هم انتخاب كنيد ولي اين كار را نكرديد و «ماچسيمو» را انتخاب كرديد
كه براي تماشاگر ايراني ناآشناست.چرا؟
براي اين كه از اسم «كنسول افتخاري»خوشم نميآمد. به
همين سادگي. اگر اسم رمان «صد سال تنهايي» بود مسلما عوضش نميكردم. من اسم
«دل سگ» را هم هيچ وقت دوست نداشتم ولي به گزينه بهتري نرسيدم. فكر ميكنم
«ماچيسمو» گزينه بهتري از «كنسول افتخاري» است. هم خوشآواست و هم سوال
برانگيز است.
خيلي از تماشاگران تا پايان كار معني «ماچيسمو» را متوجه نميشوند.
قرار نيست به شيوه ارسطويي همه چيز را تعريف متقن كنيم.
به نظر من همه تماشاگران نسبت به «ماچسيمو» معرفتي پيدا ميكنند ولي
توقعشان بيش از اين است. آنها ميخواهند معني دقيق را دريابند. ولي به
اعتقاد من لزومي ندارد اينقدر سختگير باشند. به شناخت خودشان اعتماد داشته
باشند و بدانند كه آن هالهاي كه دور دريافتشان از معني «ماچيسمو» وجود
دارد خيلي زيباتر از دادن يك تعريف مشخص است وگرنه خيلي ساده ميشود به
سراغ فرهنگ لغت رفت و ريشه اسپانيولي «ماچيسمو» را پيدا كرد.
«ماچيسمو» يكي از كارهاي شماست كه در آن با بازيگران جوان كار كردهايد. در
حالي كه ميتوانستيد به جاي يكي دو شخصيت از بازيگران مسنتر هم استفاده
كنيد. اين ناشي از اعتماد شما به بازيگران جوان است يا بازيگر مسنتر در آن
زمان خاص پيدا نكرديد؟
قرار بود نقشي را كه علي سرابي بازي ميكند، آقاي پرويز
پورحسيني بازي كند ولي معنايش اين نبود كه آن نقش لزوما مناسب سن آقاي
پورحسيني است. به اين دليل بود كه من و آقاي پورحسيني دوست داشتيم با هم
كار كنيم. به همين دليل وقتي آقاي پورحسيني سر فيلم بودند و نميشد در كار
ما حضور داشته باشند، من به سراغ نسلي رفتم كه نه سن آقاي پورحسيني باشد و
نه سن علي سرابي كه خيلي جوان است. ميانسالي سن واقعي نقش پدر لئون است. با
همين ذهنيت، علي سرابي را گريم كرديم و به سن ميانسالي رسانديم. ولي شكي
نيست كه با جوانها كار كردن براي من خيلي راحت است، چون سادهتر مسائلم
را با آنها در ميان ميگذارم. آنها هنوز شكل كامل نگرفتهاند و آدم
ميتواند چيزهايي از شان بخواهد. ولي مطمئن نيستم كه با خيلي از پيشكسوتان
بشود اين كار را كرد.
پس شما
هم به اين اعتقاد داريد كه بازيگري ما از كارگرداني جلو افتاده؟
اگر منظور اين است كه وضعيت بازيگري ما بهتر از
كارگرداني است، من هم موافقم. ما بازيگران خوب بيشتري داريم تا كارگردانان
خوب بيشتري. ولي واقعيت اين است كه بخشي از اين موضوع در ذات اين دو قضيه
وجود دارد. نمودهاي بازيگري شكوفاتر است تا نمودهاي كارگرداني.
يعني
آشكارتر است؟
بله. به هر حال وقتي شما درباره كارگرداني صحبت ميكنيد
درباره مجموعه عوامل حرف ميزنيد چون كارگردان با يك مجموعه سر و كار دارد
و هر جزيي از اين مجموعه اگر اشكالي داشته باشد، در واقع كارگردان مقصر
است، بنابراين بازيگر قرار است تنها از پس نقش خودش بر بيايد، اما كارگردان
از پس كل مجموعه.
چقدر
وجود بار كمدي برايتان اهميت داشته؟
بلا استثنا جز يك نمايش كه همان «از تاريكي» است كه
اجرا نشده و تلخترين نمايش من است، در بقيه كارهايم آگاهانه خواستهام كه
اثر وجوه كميك داشته باشد. چون وجوه كميك و طنزداشتن، لازمه يك اثر
دراماتيك است ولي نه به كمدي صرف علاقه دارم و نه به تراژدي صرف يعني
ميدانم كه حتي اگر قرار باشد روزي «از تاريكي» را هم كار كنم بايد وجوه
كميكي به آن بدهم.
البته قرار نيست آن وجه كميك حتما تماشاگر را به قهقهه
بيندازد، همين كه لبخند هم بزند، خوب است. به هر حال يكي از ويژگيهاي اين
اثر همين است كه وجوه كميك دارد و مهمترين عنصري كه باعث به وجود آمدن و
تقويت اين وجه ميشود اين است كه چند چريك ميخواهند يك آدم مهم را بدزدند
ولي اشتباه ميكنند و يك نفر ديگر را ميدزدند. اين اساسا خودش بار طنز
دارد.
و كار
بعديتان؟
هنوز نميدانم. پارسال وقتي متن «از تاريكي» را دادم و
رد شد فهميدم كه نبايد نمايشنامه ايراني از خودم بدهم.
حذف
شخصيت برايم مشكل است
شخصيتي در رمان هست با نام «ساودرا» كه شخصيت بسيار
بامزهاي است و خودش رماننويس است و اصلا راجع به «ماچسيمو» او خيلي نظر
ميدهد. خيلي برايم مشكل بود كه اين شخصيت را حذف كنم و حتي در دوراهي حذف
كردن يا حذف نكردنش مانده بودم. نسخه اولي كه براي راديو آماده كردم 120
صفحه است و به اولين كسي كه دادم تا بخواند، همسرم آيدا بود. خودم
ميدانستم كه 120 صفحه براي نمايشنامه خيلي زياد است ولي دوست داشتم يك نفر
از بيرون به من بگويد. بههرحال او خواند و پيشنهادهايش را داد و وقتي
تغييرش دادم به 90 صفحه رسيد و تحويل دفتر جشنواره فجر دادم. اما در زمان
تمرين همين 90 صفحه به 57 صفحه تبديل شد. چون زمان تمرين زمان كليدي براي
من است و در طول تمرين به خيلي چيزها ميرسم. در زمان تمرين هم به عنوان
مثال شخصيتي بود به نام «كرايتون» كه ما حتي داشتيم با بازيگرش هم صحبت
ميكرديم. اين شخصيت آخر نمايش وارد ميشود و با حضور او از زبان چارلي
فورتنوم ميفهميم كه چه اتفاقي براي چريكهاي آدمربا افتاده و من اين را
دوست نداشتم. تا اين كه تامل كردم و فهميدم اصلا لزومي ندارد چنين شخصيتي
باشد. با اين كه گراهام گرين را خيلي دوست دارم ولي معتقدم در اين ارتباط
كمي محافظهكارانه عمل كرده. اين كه شما يك سيستم سوم شخص داريد، اين
ساختار را ميشكنيد و تماشاگر اصلا فكر نميكند بازيگر قرار است رو به او
بخشي از داستان را بگويد. اين خيلي جذابتر از اين است كه چارلي فورتنوم رو
به كرايتون مسائل را بازگو كند.
مريم
فشندي
|