درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 ماچيسمو

بر اساس رمان كنسول افتخاري نوشته‌ي گراهام گرين

نمايش‌نامه‌‌نويس: محمد يعقوبي

 

 

 

شخصيت‌ها

ادورادو پلار

لئون ريواس

چارلي فورتنوم

آكوئينو

كلنل پرز

كلارا

مارتا

خوزه (صدا)

 

 

 

 

 

 

1. تمام قاره كشور من است.

( منزل دكتر پلار )

دكتر پلار: لئون! لئون عزيز!

پدر ريواس: حال‌ت چه‌طور ئه ادواردو؟

دكتر پلار: از ديدن‌ت خيلي خوش‌حال‌م. خيلي سال ئه كه ما هم‌ديگر رو نديديم. يادم ئه قرار بود نويسنده بشي آكوئينو.

آكوئينو: توي پاراگوئه نويسنده‌اي باقي نذاشتن.

دكتر پلار: بشينيد. لطفا بشينيد. قيافه‌ت خيلي عوض شده آكوئينو.

پدر ريواس: آكوئينو تا مدتي پيش زنداني بود.

دكتر پلار: آزادت كردند؟

آكوئينو: نه.

پدر ريواس: وقتي داشتند از يه قرارگاه به قرارگاه ديگه‌اي منتقل‌ش مي‌كردند نجات‌ش داديم. تيراندازي مختصري شد. اما تنها كسي كه كشته شد پاسباني بود كه قرار بود از ما پول بگيره. خودشون هم به‌ش تير زدند. فقط نصف پول رو از ما گرفته بود. بنابراين آكوئينو رو ارزان به دست‌ آورديم.

دكتر پلار: الان توي دردسر افتادين؟

پدر ريواس: نه.

دكتر پلار: لئون عزيز! اصلا معلوم ئه تو كجايي؟ به چه درجه‌اي توي كليسا رسيدي؟

پدر ريواس: از كليسا بيرون‌م كردند.

دكتر پلار: براي چي؟

پدر ريواس: من ازدواج كردم. با زن خوبي آشنا شدم و تصميم گرفتم ازدواج كنم.

دكتر پلار: تبريك مي‌گم. چي شد كه اين‌ طرف‌ها پيدات شده لئون؟

پدر ريواس: به كمك‌ت نياز داريم.

دكتر پلار: مريض هستيد؟

پدر ريواس: نه.

دكتر پلار: لئون، مي‌دوني كه من مثل پدرم نيستم. هيچ علاقه‌اي به سياست ندارم.

پدر ريواس: ولي فكر مي‌كنم دل‌ت بخواد از پدرت خبر داشته باشي.

دكتر پلار: ازش خبر داري؟

پدر ريواس: همين روزها از حال و روزش با خبر مي‌شيم.

دكتر پلار: خب. من چه كمكي مي‌تونم به‌تون بكنم؟

پدر ريواس: سفير كبير تازه‌ي امريكا قرار ئه در ماه نوامبر از شمال بازديد كنه. تو اين‌جا ارتباط‌هايي داري ادواردو. تنها چيزي كه ما ازت مي‌خوايم جزئيات دقيق برنامه‌ش ئه.

دكتر پلار: من نمي‌خوام توي يه ترور دست داشته باشم.

پدر ريواس: تروري در كار نيست ادورادو. ما فقط مي‌خوايم چند تا از دوستان‌مون رو از زندان آزاد كنيم. آكوئينو! دست‌ت رو به‌ش نشون بده كه ببينه چه بلايي سر زنداني‌ها مي‌آرن.

آكوئينو: لازم ئه نشون بدم؟

دكتر پلار: به جاي اين‌كه سفير امريكا رو بدزدين چرا سفيري رو كه توي آسونسيون دارين نمي‌دزدين؟

پدر ريواس: اول مي‌خواستيم همين كار رو بكنيم. اما ببر نظرش اين بود كه اگه سفير امريكا رو بدزديم مي‌تونيم روي فشار امريكا براي آزادي زنداني‌ها حساب كنيم.

دكتر پلار: ببر ديگه كي ئه؟

پدر ريواس: كسي كه دستورات رو صادر مي‌كنه. خودمون اسم‌ش رو گذاشتيم ببر.  چون دوست داره لباس‌هاي راه‌راه بپوشه.

دكتر پلار: فكر نكنم نتيجه‌اي رو كه مي‌خواين به دست بيارين. شما الان توي كشور بيگانه هستين.

آكوئينو: سر تا سر آمريكاي جنوبي كشور ما ست. نه پاراگوئه، نه آرژانتين. به قول "چه‌"[1] تمام قاره كشور من است.

( در تاريكي صداي زنگ تلفن،  سپس برداشتن گوشي. حرف‌هاي زير شنيده مي‌شود )

دكتر پلار: الو؟

پدر ريواس: سلام ادواردو.

دكتر پلار: چي شده؟

پدر ريواس: مهمان‌مون داره مي‌ميره. فكر كنم علت‌ش اين ئه كه ما مجبور شديم  دوباره به‌ش آمپول بزنيم.

دكتر پلار: من چند بار تذكر دادم كه تزريق دوباره ممكن ئه خطرناك باشه.

پدر ريواس: آخه بيش از حد دست و پا مي‌زد. آكوئينو مي‌آد دنبال‌ت. ما نمي‌خوايم كه بميره. هر كاري مي‌توني بكن كه زنده بمونه.

 

 

 

2.  به كليسا برگرد لئون

 (مخفي‌گاه چريك‌ها. دو اتاق محقر.)

 (نور چراغ قوه يكي از اتاق‌ها را روشن كرده است. تابوتي در اتاق هست كه نور را به داخل آن مي‌تابانند. )

دكتر پلار: لئون! تو چه‌كار كردي لئون؟

پدر ريواس: چي شده؟

( ناگهان مرد روي تابوت نيم‌خيز مي‌شود. نگاهي به آنان مي‌كند. آنان خاموش‌ند. )

مرد: من رو ببرين خونه.

( دوباره از هوش مي‌رود. دكتر پلار به اتاق ديگر مي‌آيد و لئون و آكوينو هم در پي او هستند. )

دكتر پلار: تو بهتر ئه به كليسا برگردي. براي آدم‌ربايي ساخته نشدي لئون.

پدر ريواس: چي شده؟ داره مي‌ميره؟

دكتر پلار: نه. حال‌ش خوب ئه، اما مشكل اين ئه كه اصلا اين آدم سفير كبير امريكا نيست.

پدر ريواس: نيست؟

دكتر پلار: نه. اسم اين آدم چارلي فورتنوم ئه.

آكوئينو: چارلي فورتنوم ديگه كي ئه؟

دكتر پلار: كنسول افتخاري ما. بدجوري اشتباه كردي لئون. يه كنسول افتخاري، اون هم دائم‌الخمر به جاي سفير كبير.

پدر ريواس: خداي من!

دكتر پلار: مرفيني كه به‌ت دادم مسلما روي سفير كبير تاثير مي‌ذاشت، چون  سفير كبير اين‌قدر به الكل حساس ئه كه توي مهماني شام مجبور شدند براش كوكاكولا تهيه كنن. اما چارلي چيزيش نمي‌شه. كمي بعد حال‌ش خوب مي‌شه و بيدار مي‌شه. توي رگ‌هاي چارلي فورتنوم به جاي خون، الكل جريان داره. ( مكث) نكنه من رو شناخته باشه؟

 

3. عينك آفتابي

( مخفي‌گاه چريك‌ها )

دكتر پلار: آخه  افراد تو چه‌طور اين آدم رو با سفير امريكا اشتباه گرفتند؟

پدر ريواس: تو به ما نگفته بودي كنسول‌تون همراه سفير به خرابه‌ها مي‌آد.

دكتر پلار: خب، من نمي‌دونستم. اون فقط درباره‌ي مهماني شام حرف زد و اين‌كه سفير مي‌ره از خرابه‌ها ديدن كنه. همين.

آكوئينو: حتي سوار ماشين سفير هم نشده بود. اگه اين كار رو كرده بود هر دوشون رو مي‌گرفتيم.

پدر ريواس: افراد ما فقط منتظر يه ماشين بودند.

دكتر پلار: آخه روي ماشين چارلي كه پرچم انگليس بود.

آكوئينو:  توي تاريكي كه نمي‌شد تشخيص داد پرچم كدوم كشور ئه.

دكتر پلار: شايد هنوز پليس ندونه چه اتفاقي براي چارلي افتاده. اگه بي‌معطلي آزادش كنيد بره

پدر ريواس: اين كار رو كه نمي‌تونيم بكنيم.

دكتر پلار: پس چه‌كار مي‌خواين بكنين؟

پدر ريواس: چاره‌اي جز كشتن‌ش نداريم. اون تو رو ديده.

دكتر پلار: وقتي بيدار شه يادش نمي‌آد. تا بي‌هوش ئه ببريدش يه جايي كنار جاده بندازديش كه پليس پيداش كنه.

آكوئينو: نمي‌تونيم ريسك كنيم. شايد وقتي بيدار شه شما رو به‌خاطر بياره؟

پدر ريواس: حتي احتمال يك درصد كافي ئه كه ما ريسك نكنيم.

دكتر پلار: اون حتي اگه بيدار شه و من رو به ياد بياره چيزي عليه من نمي‌گه. ما دوستان قديمي هستيم.

آكوئينو: اصلا همين آدم هم به عنوان گروگان به درد  مي‌خوره.

دكتر پلار: چارلي فورتنوم به عنوان گروگان به دردتون نمي‌خوره. اون فقط يه كنسول افتخاري ئه. همين.

پدر ريواس: سفير انگليس مجبور مي‌شه مداخله كنه.

دكتر پلار: آره. سفير ماجرا رو به انگلستان گزارش مي‌ده. هر كدوم از اتباع انگلستان كه همچين بلايي سرشون بياد سفير موظف ئه گزارش بده. در همين حد آره سفير اقدام مي‌‌كنه.

آكوئينو: ممكن ئه دولت انگليس‌  از امريكا بخواد كه دولت ما رو تحت فشار بذاره.

دكتر پلار: خيال‌تون راحت باشه كه امريكايي‌ها از اين كارها نمي‌كنن. چرا بكنن؟ دليلي نداره به خاطر چارلي فورتنوم كاري بكنن كه رابطه‌ي كشورشون با اين‌جا تيره و تار شه.

پدر ريواس: به هر حال اون كنسول انگلستان ئه.

دكتر پلار: كنسول افتخاري آدم  مهمي نيست لئون. اون حتي حق نداره براي ماشين‌ش از نمره‌ي كنسولي استفاده كنه.

پدر ريواس: تو خيلي داري اصرار مي‌كني كه ما ازش بگذريم. دليل‌ش هم كاملا مشخص ئه. خودت گفتي يكي از دوستان قديمي‌‌ت ئه.

دكتر پلار: با نگه داشتن اون چي گيرت مي‌آد لئون؟

پدر ريواس: ما به اين طرف مرز اومديم تا كاري انجام بديم. اگه اتفاقي نيفته مردم مايوس مي‌شن. در موقعيت ما هميشه بايد اتفاقي بيفته. حتي دزديدن يه كنسول  هم براي خودش يه اتفاق ئه.

دكتر پلار: يه كنسول افتخاري. ( هم‌زمان با لئون كه كلمه‌ي كنسول را بر زبان مي‌آورد.)

پدر ريواس: اين كار ما مي‌تونه هشداري باشه به آدم‌هايي كه مهم‌ترن. شايد دفعه‌ي ديگه تهديد ما رو جدي گرفتند.

دكتر پلار: پس آماده‌اي كه قبل از اين‌كه بكشيدش اعتراف‌ش رو بشنوي؟ چارلي فورتنوم كاتوليك ئه.

پدر ريواس: تو مگه طرف ما نيستي ادواردو؟

دكتر پلار: اگه سفير كبير امريكا رو گرفته بودين طرف شما بودم چون مطمئن بودم هيچ خطري زندگي‌ش رو تهديد نمي‌كرد. امريكايي‌ها تسليم مي‌شدن و شرايط شما رو مي‌پذيرفتن.

پدر ريواس: پدرت جزء كساني ئه كه مي‌خوايم آزادش كنن.

دكتر پلار: مطمئن نيستم كه پدرم شيوه‌ي كار شما رو قبول داشته باشه.

پدر ريواس: ما اين شيوه رو انتخاب نكرديم. اون‌ها ما رو به اين كار وادار كرده‌ن.

دكتر پلار: شما فكر مي‌كنيد چه بهايي حاضرن در قبال آزادي چارلي بدن؟‌

پدر ريواس: اگه سفير امريكا بود آزادي بيست زنداني سياسي رو مي‌خواستيم. حالا كه گروگان ما كنسول انگلستان ئه

آكوئينو: من فكر مي‌كنم تعداد رو نصف كنيم و درخواست آزادي ده زنداني رو بكنيم.

پدر ريواس: آره.  توقع چنداني هم نيست. ولي به هر حال تصميم با ببر ئه.

دكتر پلار: اين ببر‌‌ شما كدوم جهنمي ئه؟

پدر ريواس: نمي‌دونم. ما تا پايان عمليات اصلا نمي‌تونيم تماسي باهاش داشته باشيم.

دكتر پلار: ببر فكر مي‌كنه خيلي نقشه‌ي خوبي كشيده آره؟ ژنرال مي‌تونه كساني رو كه درخواست آزادي‌شون رو مي‌كنيد بكشه و بگه سال‌ها پيش مرده‌ن.

آكوئينو: اين بحث بين ما مطرح شده و به اين نتيجه رسيديم كه اگه اون‌ها را بكشن دفعه‌ي بعد خواسته‌‌هاي ما بيش‌تر مي‌شه.

لئون: اين رو توي اعلاميه‌ بنويس.

دكتر پلار: لئون. اگه مطمئن بشي كه چارلي فورتنوم چيزي به خاطر نمي‌آره مسلما؟

پدر ريواس: چه‌طور مي‌شه مطمئن شد؟ تو كه دارويي ندادي حافظه‌ش رو محو كنه. زندگي اون اين‌قدر برات ارزش داره ادواردو؟

( در اتاق مجاور چارلي فورتنوم به هوش مي‌آيد )

چارلي فورتنوم:( از اتاق مجاور ) تد؟ تد؟

پدر ريواس: شنيدي؟ تو رو شناخته.

دكتر پلار: ( به اتاق مجاور مي‌رود. ) سلام چارلي. حال‌ت چه‌طور ئه؟

چارلي فورتنوم: خيلي بد. چه اتفاقي افتاده؟ اين‌جا كجا ست؟

دكتر پلار: با ماشين‌ت تصادف كرده‌اي.

چارلي فورتنوم: مي‌خواي من رو ببري خونه؟

دكتر پلار: هنوز نه. بايد يه مدتي توي تاريكي استراحت كني. سرت كمي آسيب ديده.

چارلي فورتنوم: كلارا دل‌واپس مي‌شه.

دكتر پلار: نگران كلارا نباش. بذارش به عهده‌ي من. خبرش مي‌كنم.

چارلي فورتنوم: نبايد نگران بشه تد. مي‌دوني كه اون يه بچه

دكتر پلار: مي‌دونم چارلي. من دكترش‌م.

چارلي فورتنوم: آره. چي دارم مي‌گم. مخ‌م عيب كرده. كي مي‌ريم خونه؟

دكتر پلار: دو سه روز ديگه.

چارلي فورتنوم: دو سه روز؟!

دكتر پلار: آره.

چارلي فورتنوم: اون‌وقت براي اين دو سه روز مشروب داري به‌م بدي؟‌

دكتر پلار: نه. مي‌خوام چيز بهتري به‌ت بدم كه خواب‌ت كنه.

چارلي فورتنوم: اون‌‌ها كي‌ هستند تد؟ چرا از چراغ قوه استفاده مي‌كني؟

دكتر پلار: برق قطع شده.

چارلي فورتنوم:‌ واقعا تصادفي در كار نبود تد. بود؟

دكتر پلار: آره. تو تصادف كردي.

چارلي فورتنوم: عينك آفتابي چي شد؟

دكتر پلار: عينك آفتابي داشتي؟

چارلي فورتنوم: مال كلارا بود. اون عينك آفتابي رو دوست داشت. عينك خودم رو نمي‌تونستم پيدا كنم عينك اون رو گرفته بودم.

 

4. ماچيسمو

( منزل چارلي فورتنوم. پرز و دكتر دست هم‌ديگر را گرفته‌اند و مي‌فشرند.)

كلنل پرز: با كنسول كار دارين؟

دكتر پلار: بله.

كلنل پرز: خونه نيست. دفترش رفتيد؟

دكتر پلار:  نه. تلفن زدم نبود.

كلنل پرز: با سرايدارش حرف زديد؟

دكتر پلار: نه. كسي جواب نداد.

كلنل پرز: تعجب نمي‌كنيد كه من اين‌جام؟

دكتر پلار: چرا.

كلنل پرز: من اومدم به همسر فورتنوم خبر بدم اتومبيل شوهرش پيدا شده. ولي خود كنسول رو پيدا نكرديم.

دكتر پلار: يعني اتومبيل سالم بود يامنظورم اين ئه كه تصادف كرده؟

كلنل پرز: چرا اين سوال رو مي‌كنيد؟

دكتر پلار: خب. فورتنوم تا حدي در نوشيدن مشروب افراط مي‌كنه.

كلنل پرز: بله. اما من احتمال مي‌دم اتفاق ديگه‌اي براش افتاده.

دكتر پلار: چه اتفاقي؟

كلنل پرز: هر اتفاق مشكوكي كه اين‌‌قدر نزديك مرز بيفته ممكن ئه دليل سياسي داشته باشه.

دكتر پلار: آخه چرا فورتنوم؟ اون كه ارتباطي به دنياي سياست نداره.

كلنل پرز: يه كنسول ئه.

دكتر پلار: يه كنسول افتخاري.

كلنل پرز: خب. شايد آدم‌رباها مي‌خواستن سفير كبير امريكا رو بدزدن ولي به اشتباه كنسول رو دزديدند. هميشه احتمال اشتباه هست. شما يا من مگه اشتباه نمي‌كنيم؟ گفتم “ شما “ فقط به‌خاطر اين‌كه شما تقريبا يكي از ما هستين. گرچه احتمال اين هست كه شما هم غيرمستقيم درگير اين ماجرا باشين.

دكتر پلار: كلنل! يعني من اين‌قدر شبيه آدم‌‌دزدهام.

كلنل پرز: نه. ولي من به پدرتون در اون ور مرز فكر مي‌كنم. يه بار به‌م گفتين كه زنداني ئه. پس شما انگيزه‌‌ي آدم‌ربايي دارين. من رو به‌خاطر اين‌كه با صداي بلند دارم فكر مي‌كنم لطفا ببخشين. راست‌ش من به جرايم سياسي خيلي حساسيت دارم. دست و پام رو گم مي‌كنم. جرايم سياسي اغلب كار يه آقازاده ست. من بيش‌تر به جرايمي عادت دارم كه آدم‌هاي جاني يا دست‌كم مردم فقير و خشن مرتكب مي‌شن. به‌خاطر پول يا شهوت.

دكتر پلار: ( مي‌كوشد شوخي و خوش‌زباني كند. ) و يا  به خاطر ماچيسمو.

كلنل پرز: ( مي‌خندد. ) ماچيسمو كه بماند، اون كه دليل اول و آخر همه‌ي اتفاق‌هاي اين‌جا ست. اين‌جا ماچيسمو كلمه‌ي ديگه‌اي براي زندگي ئه. كلمه‌ي ديگه‌اي براي هوايي ئه كه تنفس مي‌كنيم. اين‌جا يه مرد بدون  ماچيسمو  يه آدم مرده است.  ( مي‌خندد. )  برمي‌گرديد شهر دكتر؟

دكتر پلار: نه. حالا كه تا اين‌جا اومده‌م خانم فورتنوم رو يه معاينه‌اي مي‌كنم. باردار ئه.

كلنل پرز: مجبورم همه‌ي احتمالات رو در نظر بگيرم دكتر. حتي امكان جرم ناموسي هست.

دكتر پلار: نه. چارلي فورتنوم دوست من ئه.

كلنل پرز: در بيش‌تر جرايم ناموسي يه دوست به آدم خيانت مي‌كنه. البته اين فرضيه‌ي خيلي دورم ئه. چون در شما نمي‌بينم كه به‌خاطر روابط با يك زن شوهردار اقدام به سربه‌نيست كردن شوهر بكنيد. اما راست‌ش رو بخوايد دكتر پلار، يه چيزي هست كه داره اذيت‌م مي‌كنه. تا از شما نپرسم آروم نمي‌شم.

دكتر پلار: خب. بپرسيد.

كلنل پرز: چرا گفتيد كه به دفتر  فورتنوم تلفن كرديد؟‌ من يكي ازمامورهام رو از صبح گذاشتم اون‌جا كه جواب تلفن‌ها رو بده. اون گفت هيچ‌كس زنگ نزده.

دكتر پلار: خب، شما كه مسلما مي‌‌دونيد وضع تلفن اين شهر چه جوري  ئه. ممكن ئه زنگ بزنيد صداي بوق انتظار رو هم مي‌شنويد ولي از اون‌ور تلفن زنگ نمي‌خوره.

كلنل پرز: غريزه‌م به‌م مي‌گه دارين به‌م دروغ مي‌گين دكتر.

دكتر پلار: غريزه‌تون اشتباه مي‌كنه. هميشه احتمال اشتباه هست. اين حرف خودتون ئه كلنل.

كلنل: بله. هميشه احتمال اشتباه هست. ( براي خداحافظي دست‌‌‌ش را دراز مي‌كند و دست دكتر پلار را مي‌فشرد. )

 

 

5. كلارا

( اندكي بعد. اتاق خواب منزل چارلي فورتنوم.)

كلارا: فكر مي‌كني چارلي مرده؟

دكتر پلار: نه.

كلارا: شايد اگه مرده باشه به نفع همه‌ي باشه.

دكتر پلار: ولي به نفع چارلي نيست.

كلارا: هست. چارلي از پير شدن خيلي وحشت داشت.

دكتر پلار: ولي هنوز اون‌قدرها پير نيست كه دل‌ش بخواد به اين زودي‌ها بميره.

كلارا: تو جوري حرف مي‌زني كه انگار مطمئني چارلي زنده ست. اما حتي اون مامور پليس هم فكر مي‌كنه اون مرده.

دكتر پلار: من مطمئن نيستم.

كلارا: دل‌م نمي‌خواد برگرده. اما به مرگ‌ش هم راضي نيستم.

دكتر پلار: مگه دوست‌ت نداشت؟

كلارا: چرا. خيلي باهام مهربان بود. واقعا دل‌م نمي‌خواد بميره. فقط دل‌م مي‌خواد اين‌جا نباشه. وقتي اين‌جا ست نمي‌تونم درباره‌ي هيچ چيز حرف بزنم جز بچه. مي‌خواد فراموش كنه كه اصلا مامان سانچزي هم توي زندگي‌م وجود داشته. براي همين نمي‌تونم دوست‌هام رو ببينم چون همه اون‌جا كار مي‌كنن. من به چه دردش مي‌خورم؟ حتي ديگه نمي‌خواد باهام بخوابه چون مي‌ترسه بچه طوري‌ش بشه. بعضي‌وقت‌ها به‌سرم مي‌زنه به‌ش بگم بي‌خود نگران بچه نباش چون بچه‌ي تو نيست.

دكتر پلار: تو اين قدر بي رحم نيستي كه اين رو به‌ش بگي كلارا، مگه نه؟

كلارا: بهترين عينك آفتابي من رو با خودش برد. همون كه تو برام خريده بودي. حيف شد.

دكتر پلار: فردا مي‌رم مغازه‌ي گروبر، يكي ديگه برات مي‌خرم.

كلارا: اون عينك تك بود. گروبر ديگه از اون نداشت.

دكتر پلار: سفارش مي‌دم يكي مثل همون بسازن.

 

6.  تابوت

( مخفي‌گاه چريك‌ها. چارلي فورتنوم به هوش مي‌آيد.)

پدر ريواس: قهوه مي‌خوريد؟

چارلي فورتنوم: من كجام؟

پدر ريواس: نگران نباشيد. قهوه مي‌خوريد؟

چارلي فورتنوم: بله.

( پدر ريواس برايش قهوه مي‌ريزد. )

چارلي فورتنوم: من بايد برم خونه. زن‌م دل‌واپس مي‌شه.

پدر ريواس: اميدوارم فردا بتونيد بريد.

چارلي فورتنوم: دكتر پلار ديشب اين‌جا بود؟

پدر ريواس: پلار؟ ما اين‌جا كسي به اسم پلار نداريم.

چارلي فورتنوم: به من گفت تصادف كرده‌م.

پدر ريواس: من بودم كه اين حرف رو زدم.

چارلي فورتنوم: من ديدم‌ش. يه چراغ قوه دست‌ش بود.

پدر ريواس: گويا خواب ديديد. قهوه‌تون رو بخوريد.

چارلي فورتنوم: ( قهوه مي‌نوشد. ) سفير امريكا كجا ست؟

پدر ريواس: سفير امريكا؟ من چرا بايد بدونم اون كجا ست؟

چارلي فورتنوم: توي خرابه‌ها من جلوتر راه افتادم. عجله داشتم. مي‌خواستم پيش از شام زن‌م رو ببينم. مي‌خواستم ببينم حال‌ش خوب ئه يا نه. دل‌م نمي‌خواد خيلي ازش دور باشم. آخه زن‌م حامله ست.

پدر ريواس: حس پدر شدن خيلي خوشايند ئه.

چارلي فورتنوم: تصادفي در كار نبود. يه ماشين وسط جاده بود. مجبور شدم ترمز كنم. مطمئن‌م كه تصادفي نشد. مي‌خوام همين حالا برم خونه. ( از جاي خود برمي‌خيزد. هم زمان پدر ريواس هم از جاي خود برمي‌خيزد. )

پدر ريواس: از اين‌جا خيلي راه ئه. نمي‌شه پياده رفت. شما هم هنوز حال‌تون مساعد نيست. به علاوه شما اصلا با اين منطقه آشنا نيستيد. راه‌تون رو گم مي‌كنيد.

چارلي فورتنوم:  نه. مي‌تونم راه رو پيدا كنم.

پدر ريواس: حتما گرسنه هستيد سنيور  فورتنوم.  اگه بخوايد مي‌گم چند تا تخم مرغ

چارلي فورتنوم: شما مي‌دونيد من كي هستم؟

پدر ريواس: بله. بله. شما كنسول افتخاري هستيد. قهوه‌تون رو بخوريد...

چارلي فورتنوم: با من چه‌كار مي‌خوايد بكنيد؟

پدر ريواس: مجبوريد يه مدتي پيش ما بمونيد. باور كنيد ما دشمن شما نيستيم سنيور فورتنوم. به وسيله‌ي شما ما موفق مي‌شيم چند تا آدم بي‌گناه زنداني رو آزاد كنيم.

چارلي فورتنوم: شما آدم‌تون رو عوضي گرفتين. درست مي‌گم؟ شما مي‌خواستين سفير كبير امريكا رو گروگان بگيرين.

پدر ريواس: بله. اشتباه كرديم.

چارلي فورتنوم: بد جور اشتباه كردين. حالا چه‌كار مي‌خوايد بكنين؟ مطمئن باشيد حكومت حاضر نمي‌شه به‌خاطر من به خواسته‌هاي شما عمل كنه.

پدر ريواس: حاضر مي‌شه.

چارلي فورتنوم: اشتباه مي‌كنين.

پدر ريواس: مطمئن‌م كه شما اشتباه مي‌كنيد. ترتيب همه چيز داده مي‌شه. كاري مي‌كنيم كه  سفير انگليس با رئيس‌جمهور اين‌جا حرف بزنه. رئيس جمهور هم با ژنرال ما حرف مي‌زنه. ژنرال الان اين‌جا توي آرژانتين تعطيلات‌ش رو مي‌گذرونه. سفير كبير امريكا هم مطمئن‌م مداخله مي‌كنه. و ژنرال مجبور مي‌شه به خواسته‌هاي ما تن بده.

چارلي فورتنوم: حالا اگه خواسته‌هاتون رد بشه تكليف چي ئه؟

پدر ريواس: دعا مي‌كنم كه قبول كنن. اصلا من مطمئن‌م كه قبول مي‌كنن. من مطمئن‌م تا فردا اعلاميه‌ي حكومت آرژانتين رو از راديو مي‌شنويم كه با شرايط ما موافقت كرده‌اند. اون‌وقت شما به خونه‌تون برمي‌گرديد.

چارلي فورتنوم: شما توي اين ماجرا چه‌كار‌ه‌اين پدر؟

پدر ريواس: شما اشتباه مي‌كنيد. من زن دارم. اسم‌ش مارتا ست و الان اون بيرون ئه.

چارلي فورتنوم: اما جان به جان يه كشيش بكنن باز هم كشيش ئه پدر...

 پدر ريواس: شما اشتباه مي‌كنيد.

چارلي فورتنوم ( در ادامه‌ي حرف بالاي خود بدون وقفه مي‌گويد. ): وقتي دارين حرف مي‌زنين من مي‌تونم شما رو توي محراب كليسا مجسم كنم پدر.

پدر ريواس: نه. نه. شما اشتباه مي‌كنيد.

چارلي فورتنوم: اين شمايين كه اشتباه مي‌كنين. شما امكان داشت سر سفير كبير امريكا معامله‌ي خوبي بكنين. اما در ازاي من هيچ‌چي گيرتون نمي‌آد. من براي هيچ‌كس جز زن‌م هيچ ارزشي ندارم.

( پدر ريواس از جاي خود برمي‌خيزد كه برود ولي چارلي دست‌ش را مي‌گيرد. )

چارلي فورتنوم: از پيش‌م نريد. بمونيد با هم حرف بزنيم. وقتي تنها هستم خيلي مي‌ترسم.

پدر ريواس: سعي كنيد بخوابيد.

چارلي فورتنوم: اگه بخوام شما رو نگه‌دارم به راحتي مي‌تونم.